پنجشنبه 19 آذر1388
و انسان سخنی نگفت،تنها او بود که جامه به تن داشت،وآستینش از اشک، تر بود.
روز جهانی حقوق بشر
۱۰ دسامبر، روز جهانی حقوق بشر ،موسمی برای تبریک یا تسلیت؟!!
تصویب اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، بدون شک نه از خارق العاده ترین اختراعات بشریست،نه از افتخارامیزترین اعمال بشر و نه حتی مقدسترین تصمیم نوع بشر.بلکه فقط و فقط اراده ی بشر،را در شناخت خود به عنوان انسان، و دادن کرامت و حق حیات ( زندگی نه زنده گی) برای نخستین بار، نشان داده است.بی شک این اعلامیه را میتوان از نمود های ضزب المثل ((غنیمت بودن لنگه کفش در بیابان)) نیز دانست.این اعلامیه از تمامی نقطه نظرات فلسفی،حقوقی،مذهبی و....دارای ایراداتی درسطر به سطر و ماده به ماده ی خود میباشد اما به راستی که تمام ایراد کنندگان نتوانسته اند آلترناتیو بهتری ارائه دهند ،پس باید فعلا بسنده کرد و قانع بود. اهمیت این اعلامیه جایی جلوه گر خواهد بود که بدانیم تاریخ بشر میتواند، اینگونه طبقه بندی دوباره و نوین شود: ((از اغاز تا تصویب اعلامیه،و از تصویب تا آینده)). . . . . .پدرام.الف. . . . .
اعلاميه جهانی حقوق بشر که در 10 دسامبر 1948 به تصويب رسيده ، رواق بنای حقوق بشر را تشکيل می دهد که مسئوليت ساخت آن بر عهده ی ملل متحد است.
دیباچه
از آن جا که شناسايی حيثيت و کرامت ذاتی تمام اعضای خانواده ی بشری و حقوق برابر و سلب ناپذير آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح در جهان است.
از آن جا که ناديده گرفتن و تحقير حقوق بشر به اقدامات وحشيانه ای انجاميده که وجدان بشر را بر آشفته اند و پيدايش جهانی که در آن افراد بشر در بيان و عقيده آزاد ، و از ترس و فقر فارغ باشند ، عالی ترين آرزوی بشر اعلام شده است.
از آن جا که ناديده گرفتن و تحقير حقوق بشر به اقدامات وحشيانه ای انجاميده که وجدان بشر را بر آشفته اند و پيدايش جهانی که در آن افراد بشر در بيان و عقيده آزاد ، و از ترس و فقر فارغ باشند ، عالی ترين آرزوی بشر اعلام شده است.
از آن جا که ضروری است که از حقوق بشر با حاکميت قانون حمايت شود تا انسان به عنوان آخرين چاره به طغيان بر ضد بيداد و ستم مجبور نگردد. از آن جا که گسترش روابط دوستانه ميان ملت ها بايد تشويق شود.
از آن جا که مردمان ملل متحد ، ايمان خود را به حقوق اساسی بشر و حيثيت و کرامت و ارزش فرد انسان و برابری حقوق مردان و زنان ، دوباره در منشور ملل متحد اعلام و عزم خود را جزم کرده اند که به پيشرفت اجتماعی ياری رسانند و بهترين اوضاع زندگی را در پرتو آزادی فزاينده به وجود آورند.
از آن جا که دولت های عضو متعهد شده اند که رعايت جهانی و مؤثر حقوق بشر و آزادی های اساسی را با همکاری سازمان ملل متحد تضمين کنند. از آن جا که برداشت مشترک در مورد اين حقوق و آزادی ها برای اجرای کامل اين تعهد کمال اهميت را دارد.
مجمع عمومی اين اعلاميه جهانی حقوق بشر را آرمان مشترک تمام مردمان و ملت ها اعلام می کند تا همه ی افراد و تمام نهادهای جامعه اين اعلاميه را همواره در نظر داشته باشند و بکوشند که به ياری آموزش و پرورش، رعايت اين حقوق و آزادی ها را گسترش دهند و با تدابير فزاينده ی ملی و بين المللی، شناسايی و اجرای جهانی و مؤثر آن ها را ، چه در ميان خود مردمان کشورهای عضو و چه در ميان مردم سرزمين هايی که در قلمرو آن ها هستند، تأمين کنند.
ماده ی 1 :
تمام افراد بشر آزاد زاده می شوند و از لحاظ حيثيت و کرامت و حقوق با هم برابرند. همگی دارای عقل و وجدان هستند و بايد با يکديگر با روحيه ای برادرانه رفتار کنند.
ماده ی 2 :
هر کس می تواند بی هيچ گونه تمايزی ، به ويژه از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، دين ، عقيده ی سياسی يا هر عقيده ی ديگر ، و همچنين منشاء ملی يا اجتماعی ، ثروت ، ولادت يا هر وضعيت ديگر ، از تمام حقوق و همه ی آزادی های ذکر شده در اين اعلاميه بهره مند گردد. به علاوه نبايد هيچ تبعيضی به عمل آيد که مبتنی بر وضع سياسی ، قضايی يا بين المللی کشور يا سرزمينی باشد که شخص به آن تعلق دارد ، خواه اين کشور يا سرزمين مستقل ، تحت قيموميت يا غير خودمختار باشد ، يا حاکميت آن به شکلی محدود شده باشد.
ماده ی 3 :
هر فردی حق زندگی ، آزادی و امنيت شخصی دارد.
ماده ی 4 :
هيچ کس را نبايد در بردگی يا بندگی نگاه داشت : بردگی و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ، ممنوع است.
ماده ی 5 :
هيچ کس نبايد شکنجه شود يا تحت مجازات يا رفتاری ظالمانه ، ضد انسانی يا تحقير آميز قرار گيرد.
ماده ی 6 :
هر کس حق دارد که شخصيت حقوقی اش در همه جا به رسميت شناخته شود.
ماده ی 7 :
همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بی هيچ تبعيضی از حمايت يکسان قانون برخوردار شوند . همه حق دارند در مقابل هر تبعيضی که ناقض اعلاميه ی حاضر باشد ، و بر ضد هر تحريکی که برای چنين تبعيضی به عمل آيد ، از حمايت يکسان قانون بهره مند گردند.
ماده ی 8 :
در برابر اعمالی که به حقوق اساسی فرد تجاوز کنند ـ حقوقی که قانون اساسی يا قوانين ديگر برای او به رسميت شناخته است ـ هر شخصی حق مراجعه ی مؤثر به دادگاه های ملی صالح را دارد.
ماده ی 9 :
هيچ کس را نبايد خودسرانه توقيف ، حبس يا تبعيد کرد.
ماده ی 10 :
هر شخص با مساوات کامل حق دارد که دعوايش در دادگاهی مستقل و بی طرف ، منصفانه و علنی رسيدگی شود و چنين دادگاهی درباره حقوق و الزامات وی ، يا هر اتهام جزايی که به او زده شده باشد ، تصميم بگيرد.
ماده ی 11 :
1 ) هر شخصی که به بزه کاری متهم شده باشد ، بی گناه محسوب می شود تا هنگامی که در جريان محاکمه ای علنی که در آن تمام تضمين های لازم برای دفاع او تأمين شده باشد ، مجرم بودن وی به طور قانونی محرز گردد.
2 ) هيچ کس نبايد برای انجام دادن يا انجام ندادن عملی که در موقع ارتکاب آن ، به موجب حقوق ملی يا بين المللی جرم شناخته نمی شده است ، محکوم نخواهد شد. همچنين هيچ مجازاتی شديدتر از مجازاتی که در موقع ارتکاب جرم به آن تعلق می گرفت ، درباره ی کسی اعمال نخواهد شد.
ماده ی 12 :
نبايد در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامت گاه يا مکاتبات هيچ کس مداخله های خودسرانه صورت گيرد يا به شرافت و آبرو و شهرت کسی حمله شود. در برابر چنين مداخله ها و حمله هايی ، برخورداری از حمايت قانون حق هر شخصی است.
ماده ی 13 :
1 ) هر شخصی حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامت گاه خود را برگزيند.
2 ) هر شخصی حق دارد هر کشوری ، از جمله کشور خود را ترک کند يا به کشور خويش بازگردد.
ماده ی 14 :
1 ) در برابر شکنجه ، تعقيب و آزار ، هر شخصی حق درخواست پناهندگی و برخورداری از پناهندگی در کشورهای ديگر را دارد.
2 ) در موردی که تعقيب واقعاً در اثر جرم عمومی و غير سياسی يا در اثر اعمالی مخالف با هدف ها و اصول ملل متحد باشد ، نمی توان به اين حق استناد کرد.
ماده ی 15 :
1 ) هر فردی حق دارد که تابعيتی داشته باشد.
2 ) هيچ کس را نبايد خودسرانه از تابعيت خويش ، يا از حق تغيير تابعيت محروم کرد.
ماده ی 16 :
1 ) هر مرد و زن بالغی حق دارند بی هيچ محديتی از حيث نژاد ، مليت ، يا دين با همديگر زناشويی کنند و تشکيل خانواده بدهند. در تمام مدت زناشويی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در امور مربوط به ازدواج حقوق برابر دارند.
2 ) ازدواج حتماً بايد با رضايت کامل و آزادانه ی زن و مرد صورت گيرد.
3 ) خانواده رکن طبيعی و اساسی جامعه است و بايد از حمايت جامعه و دولت بهره مند شود.
ماده ی 17 :
1 ) هر شخص به تنهايی يا به صورت جمعی حق مالکيت دارد.
2 ) هيچ کس را نبايد خودسرانه از حق مالکيت محروم کرد.
ماده ی 18 :
هر شخصی حق دارد از آزادی انديشه ، وجدان و دين بهره مند شود : اين حق مستلزم آزادی تغيير دين يا اعتقاد و همچنين آزادی اظهار دين يا اعتقاد ، در قالب آموزش دينی ، عبادت ها و اجرای آيين ها و مراسم دينی به تنهايی يا به صورت جمعی ، به طور خصوصی يا عمومی است.
ماده ی 19 :
هر فردی حق آزادی عقيده و بيان دارد و اين حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقايد خود بيم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دريافت و انتشار اطلاعات و افکار ، به تمام وسايل ممکن بيان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.
ماده ی 20 :
1 ) هر شخصی حق دارد از آزادی تشکيل اجتماعات ، مجامع و انجمن های مسالمت آميز بهره مند گردد.
2 ) هيچ کس را نبايد به شرکت در هيچ اجتماعی مجبور کرد.
ماده ی 21 :
1 ) هر شخصی حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، مستقيماً يا به وساطت نمايندگانی که آزادانه انتخاب شده باشند ، شرکت جويد.
2 ) هر شخصی حق دارد با شرايط برابر به مشاغل عمومی کشور خود دست يابد.
3 ) اراده ی مردم ، اساس قدرت حکومت است : اين اراده بايد در انتخاباتی سالم ابراز شود که به طور ادواری صورت می پذيرد. انتخابات بايد عمومی ، با رعايت مساوات و با رأی مخفی يا به طريقه ای مشابه برگزار شود که آزادی رأی را تأمين کند.
ماده ی 22 :
هر شخصی به عنوان عضو جامعه حق امنيت اجتماعی دارد و مجاز است به ياری مساعی ملی و همکاری بين المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ضروری برای حفظ حيثيت و کرامت و رشد آزادانه ی شخصيت خود را ، با توجه به تشکيلات و منابع هر کشور ، به دست آورد.
ماده ی 23 :
1 ) هر شخصی حق دارد کار کند ، کار خود را آزادانه برگزيند ، شرايط منصفانه و رضايت بخشی برای کار خواستار باشد و در برابر بی کاری حمايت شود.
2 ) همه حق دارند که بی هيچ تبعيضی ، در مقابل کار مساوی ، مزد مساوی بگيرند.
3 ) هر کسی که کار می کند حق دارد مزد منصفانه و رضايت بخشی دريافت دارد که زندگی او و خانواده اش را موافق حيثيت و کرامت انسانی تأمين کند و در صورت لزوم با ديگر وسايل حمايت اجتماعی کامل شود.
4 ) هر شخصی حق دارد که برای دفاع از منافع خود با ديگران اتحاديه تشکيل دهد و يا به اتحاديه های موجود بپيوندد
ماده ی 24 :
هر شخصی حق استراحت ، فراغت و تفريح دارد و به ويژه بايد از محدوديت معقول ساعات کار و مرخصی ها و تعطيلات ادواری با دريافت حقوق بهره مند شود.
ماده ی 25 :
1 ) هر شخصی حق دارد که از سطح زندگی مناسب برای تأمين سلامتی و رفاه خود و خانواده اش ، به ويژه از حيث خوراک ، پوشاک ، مسکن ، مراقبت های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری برخوردار شود ؛ همچنين حق دارد که در مواقع بی کاری ، بيماری ، نقض عضو ، بيوگی ، پيری يا در تمام موارد ديگری که به عللی مستقل از اراده ی خويش وسايل امرار معاشش را از دست داده باشد ، از تأمين اجتماعی بهره مند گردد.
2 ) مادران و کودکان حق دارند که از کمک و مراقبت ويژه برخوردار شوند. همه ی کودکان ، اعم از آن که در پی ازدواج يا بی ازدواج زاده شده باشند ، حق دارند که از حمايت اجتماعی يکسان بهره مند گردند.
ماده ی 26 :
1 ) هر شخصی حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود. آموزش و پرورش ، و دست کم آموزش ابتدايی و پايه بايد رايگان باشد. آموزش ابتدايی اجباری است . آموزش فنی و حرفه ای بايد همگانی شود و دست يابی به آموزش عالی بايد با تساوی کامل برای همه امکان پذير باشد تا هر کس بتواند بنا به استعداد خود از آن بهره مند گردد.
2 ) هدف آموزش و پرورش بايد شکوفايی همه جانبه ی شخصيت انسان و تقويت رعايت حقوق بشر و آزادی های اساسی باشد. آموزش و پرورش بايد به گسترش حسن تفاهم ، دگرپذيری و دوستی ميان تمام ملت ها و تمام گروه های نژادی يا دينی و نيز به گسترش فعاليت های ملل متحد در راه حفظ صلح ياری رساند.
3 ) پدر و مادر در انتخاب نوع آمزش و پرورش برای فرزندان خود ، بر ديگران حق تقدم دارند
ماده ی 27 :
1 ) هر شخصی حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی اجتماع سهيم و شريک گردد و از هنرها و به ويژه از پيشرفت علمی و فوايد آن بهره مند شود.
2 ) هر کس حق دارد از حمايت منافع معنوی و مادی آثار علمی ، ادبی يا هنری خود برخوردار گردد.
ماده ی 28 :
هر شخصی حق دارد خواستار برقراری نظمی در عرصه ی اجتماعی و بين المللی باشد که حقوق و آزادی های ذکر شده در اين اعلاميه را به تمامی تأمين و عملی سازد.
ماده ی 29 :
1 ) هر فردی فقط در برابر آن جامعه ای وظايفی بر عهده دارد که رشد آزادانه و همه جانبه ی او را ممکن می سازد.
2 ) هر کس در اعمال حقوق و بهره گيری از آزادی های خود فقط تابع محدوديت هايی قانونی است که صرفاً برای شناسايی و مراعات حقوق و آزادی های ديگران و برای رعايت مقتضيات عادلانه ی اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی در جامعه ای دموکراتيک وضع شده اند.
3 ) اين حقوق و آزادی ها در هيچ موردی نبايد برخلاف هدف ها و اصول ملل متحد اعمال شوند.
ماده ی 30 :
هيچ يک از مقررات اعلاميه ی حاضر نبايد چنان تفسير شود که برای هيچ دولت ، جمعيت يا فردی متضمن حقی باشد که به موجب آن برای از بين بردن حقوق و آزادی های مندرج در اين اعلاميه فعاليتی انجام دهد يا به عملی دست بزند.
یکشنبه 15 آذر1388
سه قطره خون
بر پاپیونِ پدر خواندگان
سیاهی میکنند.
و آذر، هنوز در شانزدهمین سلول
ضَجّه میزند...
جمعه 6 آذر1388
رَدّم را چگونه بوییده اند!!!
نمیدانم!
چوخای کهنه ام را که سالهاست،بارانیِ باران نخورده ای،پوشانده بود
و حلقه ی دار سَیّارم،زبانم را،،جایی میانِ دهلیزهایِ راست و چپِ دلم(نمیدانم)
چال کرده ام
رَدّم را چگونه بوییدند!
دیگر نمیدانم......
۲)...... رندی
بیش از هَمّه ی کبوتر ها و بازها و پرستوها
بوف کشیده بودم
که چشمِ سومی، اینبار
زاغ لبهامان را
چوب نزند.
سه شنبه 19 آبان1388
تقدیم به دیوار برلین و البته، همه ی دیواریست های فداکار!!
به پراکندگیِ استفراغی،بی هنگام
و تهوعی ابدی،بر مسافرانِ
آخرین قطارِ استالینگراد.
اینک اما
کیلومترها و درجات
باردارِ پیمایشی دوباره اند؟!!!
بیستمین سالگرد فروریختن دیوار برلین
و فرارسیدن روز جهانی فلسفه
دیگر حتی نمیدانم چه تاریخی را باید تبریک گفت و کدام را تسلیت!!!
اما به راستی که فروریختن دیوارها را تبریکی ابدی باید، به مام رنجور بشر.
سیلوانا هم یکساله شد.
(البته میون ولادت این همه از ما بهترون، این یکی که اهمیتی نداره
فقط گفتم که بعدن نگید نگفته و این حرفا...)
جمعه 24 مهر1388
بهنود شجاعی،عاقبت به دار مجازات!!!!! آویخته شد،تا در این میان،جامعه ی حقوقی و غیر حقوقی ما٬نقطه ی افتخار دیگری را برای خود ثبت کرده باشد ! عدالت آن نیست که هر گناهکاری به مجازات برسد،بلکه عدالت زمانی محقق میشود که هیچ بیگناهی، مجازات نشود! (ژان ژاک روسو)
۱).
((راهها،همیشه به رُِِم ،ختم اند))
و اقق
همچنان چشم به راه دارد!
۲).
به دارم میسپاری
بی تعمید و پس از نوازشی طولانی
که هنوز هم
بکارتم را، تنها دلیل طهارتم میدانی!؟
۳).
شامِ آخر
نان و سُس فرانسوی
و سوسیس آلمانی.
و دهانهایی که نجاستشان را
جز دوختن
نمیشوید.
جمعه 3 مهر1388
گوشه های کودکیم را میچینم
که بادبادکی شود،به بلندای نگاهت.
دلم را می آویزمش
و تا مهتاب،،
هبوط میکنم.
شهرمان نه جُلجتایی دارد نه محکومی بر چلیپا!
پس بی دغدغه
پاپیونم را صاف میکنم و قهوه مینوشم،به دست چپ
و با دست راست،شاهنامه میخوانم و چپق چاق میکنم.
جمعه 20 شهریور1388
گمشده
که اشک و لبخندم را،اقتباسی بود از غم و شادیت
و هموارگیِ زبانت، که ویراستارِ کلامم
و شعرم،که جز بر دلتنگیهایت،مبعوث نمیشد
و اراده ام که نه معطوف بر قدرت بود و نه خِرد
که بادبادکی، در دستانِ تو بود.
و اینک رفیق
نه حوّاریِ آخرین شامِ توام
نه سانچویی وفادار
و نه چریکِ پیرِ فدایی ات
که اینک،تنها لختی به تفتیشِ لبهای تُرد و بی قانونت آمده ام
که ۲۱ سالِگیِ گمشده ی چشمانم را ،میانشان، بیابم
و آهسته بروم.
چهارشنبه 11 شهریور1388
بیچاره معنا!!
چُماقِ واژگانَست
که میبارد بر پیشانیِ تُردِ مفاهیم،
اینک،( اِستنطاقِ اشک و هراس).
و کلام،خرسند از فتح بزرگ
تماشاگرِ اُپرایِ مسخ و استحاله ی معناست.
بی هیچ پوزشی....
پنجشنبه 5 شهریور1388
عقاب(پرویز خانلری)
گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر ،دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست
خيز و زين بيش ،ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرب و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظهيي چند بر اين لوح كبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود.
چهارشنبه 28 مرداد1388
اُو بله، البته،،،28 مرداد!
کاف،مثه کافکا، مثه کافه مون پارناس یا مثه کوریه ساراماگو
کاف،مثه کی بود کی بود من نبودم، یا مثه کاچی بهتر از هیچی
کاف،مثه کَلّه کدوی کُودن مثه کودتا یا مثه کودتاچی
و البته شایدم کاف مثه کاوه.
پ.ن:اصن،یکی نیس بگه یارو،آخه، اَلِفِت،چه گلی به سرمون زده که الان کاف کُلاشو بذاره ،ها؟!! چرا لالمونی گرفتی با توام؟!!
یکشنبه 18 مرداد1388
بیخوابی
گالیله گی سکوتم را
به قضاوتِ پاپ گزاردم و
معصومیتِ تقدیرم را،
به ندیمه گیِ بلاهت.
دمای اتاق بالای بالاست و هوایش پس پس.تا چشم کار میکند در دیوارها، پنجره جراحی شده که تنها به اتاق همجوار و نفس های خسته و گندیده ی آن گشوده میشوند.سرگرم بیخوابی و فکری که ناگهان میجنباندم.دندانم را به دیوار سوهان میکشم،که از بودنم گفته باشم گر چه نیستم یا نباشم اما،بوده ام. که بوده ام و دندان و صبر داشته ام.که عاشق میشده ام و میخندیدم بر زندگی و ولگردی بادبادکم .که میگریستم با افتخار و بی افتخار، در هراس و شادی و ندامت و سرخوشی و دوری "کافه نادری" و پرهیز "شکلات تلخ" و منع "دون آرام".و سراسر هیجان بوده ام، با یشم چشمان و گس لبهای مینیاتور رویاهایم.خوابم می آید انگار و هذیان دم خواب که جاریست:
بانویِ پرده ی گرانیکا(۱)،چراغ به دست
آنتراکتی شورشیست بر اپرایِ مُخّنثِ خواب
و تمسخری بر فروغِ خورشیدِ خانه ام.
بیخوابی امشب نیز به خیر، میگذرد انگار.....
پ.ن:(۱) پرده ی گرانیکا اثر معروف پابلو پیکاسو ،در توصیف تباهی جنگ و جهالت اندیشه
سه شنبه 13 مرداد1388
چه توفیر؟،،،خرداد یا مرداد!
سفسطه اینست،
آنجا که خُرداد
در مُردار مُرداد ،
بُن داد.
شنبه 3 مرداد1388
افسانه ی سلاخ گریان!
من؟!!
قناری کوچکیستم،
ناتوان از برانگیختن ترحّم سلاّخ.
پنجشنبه 18 تیر1388
هجدهمین تیر!!!
و مُبارک ترین خُسوف
پاک تر از پندار بینندگانشان
خواهند بود؟!!
جمعه 5 تیر1388
زخم و مرگ
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک،از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
درساعت پنج عصر
و زنگار،بذر نیکل وبذر بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس های دود وزرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ ونوحه ر آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
درهرکنارکوچه،دسته های خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر تنها دل بر جای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد وعرق برتن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فرو پوشید یکسر سطح میدان را
درساعت پنج عصر.
مرگ در زخم های گرم بیضه کرد
درساعت پنج عصر.
بی هیچ بیش و کم درساعت پنج عصر.
تابوت چرخداریست درحکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نی ها و استخوان ها درگوشش مینوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو نر به سویش نعره بر می داشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقاریا میرسید از دور
درساعت پنج عصر.
بوق زنبق درکشاله ی سبز ران
در ساعت پنج عصر.
زخم ها میسوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و درهم می شکست انبوهی مردم دریچه ها و درها را
درساعت پنج عصر.
درساعت پنج عصر.
آی،چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود برتمامی ساعت ها!
ساعت پنج بود درتاریکی شامگاه!
(لورکای شاملو)
دوشنبه 11 خرداد1388
رهاورد "بیست و ششم"!!
چپ میرم،خوشبختم
راست میرم،خوشبختم
میشینم،خوشبختم
میخوابم،خوشبختم
بیدار میشم ،خوشبختم!! (محمد صالح علاء)
امروز که
" شد"
دستانم را میشویم
تا
درونم را ،،
اینگونه
شسته باشم!
دوشنبه 4 خرداد1388
از آثار دیگر وی:آئینههای كوچك «شعر»،بامداد «شعر»،من عطشم را با آتش فرو می نشانم «شعر»، كاوهی آهنگر «نمایشنامه منظوم»، سپیده دم «شعر»، پیرمرد و دریا «همینگوی – ترجمه»، دو سرود كوهی «شعر»، رودخانهها «مجموعه داستان»، عقاب «شعر»، كجاوه گریهها«شعر»، صلیب و مار و روزشمار شاعر «شعر بلند» و... مجموعه مقالات ، ترجمهها و ...می باشد.دو قطعه از جدید ترین کارهای وی را پس از بازگشت به سرزمین مادری پیشرو دارید.
برگردان به پارسی:(پدرام.الف)
ئاویکی لیل Aveki lel
قرژالی رونی کرداوه Gherjale rooni kerdava
بو ئه و ماسییه عاشقانه ی Bo av masia asheghanay
له بنه وهLe benava
له گرمه ی ماچو موچ دا بون.Le garmay macho mooch da boon .
برکه ای گل الود
خرچنگی،صاف و روشنش میکند!
برای ماهیهای عاشقی که در اعماق
گرم بوسه اند.
هه موو جاری Hamoo jare
که سه ر ئه خه یته سه شانم ka sar akhayta sar shanem
وه ختی ئه چمه ناو قژته وهvakhte achma nav ghejtava
له ناو ئه و دا ئه بم به په پوله ی ویل و le nav av da abem ba papooleye veloo
ون ئه بم و نایه مه وه.voon abemoo nayema
هه موو جاریHamoo jare
که دست ئه خه یته ناو دستم ka dast akheyta nav dastem
ئیتر ئه و پینج پنجه ی دستمiter av penj panjay dastem
ئه بی به پینج ورده ماسی و abe ba penj voorda masi v
ئه چنه گومی چاوانتاوهachina gomi chavantava
ون ئه بن و نایه نه وه.von abenoo nayenava
ئه و وخته ی منav vakhtay men
ئه گه ریمه وه بو ناو خومagaremava nav khom
ئه و کاتیه که تنیام وav kataya ka tanyamoo
تو له وی نیت !to lave nit
هر دم که سر بر شانه ام گذاشته ای
میان گیسوانت که میچمم
پروانه ای آزاد و گمگشته ام
بی هوس بازگشت.
هر دم که دست در دستم میگذاری
آن دم، انگشتان دستم، پنج خرده ماهیند
گمشده در عمق چشمانت
به خود که می آیم
همچونان تنها
همچونان بی تو.
2007-2008 (sherko bekas )
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388
سایه ها و اوهامند
که به جای برگهای هاوانا
بر لب
عدالت و انصاف
دود میکنند.
۲)پیچاپیچ گلنارهای هورامان(۱)
اردیبهشتانه
دوباره،میخواهمت
گرچه صلیبم، خار چشم کسی نیست
گرچه ستاره ام، دشنه در قلبی نیست
و گرچه هلال دلم، مشت خفقانی نیست.
اما،میخوانمت دوباره
هوره ای(۲) بی کسم
پیچاپیچ گلنارهای هورامان.
۳)مرا بنویس
تنها خرگوش این هایکو
کاش من باشم.
۴)خوشبوترین بناگوش جهان و اولین پچپچه ام
ها!! فریاد و سخن
فراموشم شد.
پ.ن نوشته ی دوم:
(۱)هورامان یا اورامانات سرزمینی با کوهستانهای بلند و جنگلهای انبوه در کرمانشاهان.
(۲)هوره یا هورا، آوازی ایینی در جنوب کردستان که قدمت ان به عهد زردشت نسبت داده شده است.
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388
افسانه ی ریمون
انسان سخنی نگفت،تنها او بود که جامه به تن داشت،و آستینش از اشک، تر بود.
دمدمه های صبح ،میان خواب و هشیاری، جلد دوم خاطرات ریمون آرون را به پایان بردم؛ کتاب،مسحور کننده است.پس از مدتها کتاب دندانگیری به پستم خورده بود که ظرف سه شب جویدن و خوردنش را تمام کرده بودم،اما حداقل برای هضمش چند صباحی وقت نیاز داشتم.شخصیت و نوع روایت داستان، شگرف و تصویر سازی حداقل برای من که عاشق این ژانر بودم فوق العاده بود. چراغ مطالعه رو خاموش کردم و آرام از پله ها بالا رفتم ،هوای پشت بام بادبادک ذهن و چشمم را میچرخاند وماه همچونان سر میجنباند هایکوی زیبایی برایم تداعی میشد ((تا کنون هرچه گفته ام یاوه بود؛ اینک یک شب مهتابی.)) ریمون ارون همچونان ذهن و فکرم را به خودش مشغول کرده است. صحنه های جنگ دوم، سخاوتمدانه دست همدیگر را گرفته بودند و باله میرفتند. فکر اینکه همین شصت هفتاد سال پیش در گوشه گوشه ی اروپا نسل کشی و ژنوساید بیداد میکرده، برایم عجیب و البته تا حدودی جالب توجه بود:یعنی دراروپای متمدن نیز تا همین چند دهه ی گذشته درگیری های نژادی، قومی و تعصبات مذهبی حکمفرما بوده ؟!!! فکر وجود اشویتس و داخاو و کوره های ادم سوزی انهم باحضور تفکرات مدرن و پسامدرن قرن بیستمی اعجاب اور است، اندیشیدن به این مهم که زمانی نه چندان دور، یهودیان فلاکت بارترین وضعیت را دراروپای مدرن تجربه میکرده اند؟!!! با این وجود، حقیقت ماجرا اینست: بشر متمدن اکنون یا اینگونه نمیاندیشد یا سعی میکند اینگونه نیندیشد؛ به قول ژان ژاک روسو ((ازادی سرنوشت محتوم بشریت است)) و دوباره یه گفته ی همو ((ازادی توسط این حکومت و ان دولت به وجود نمیاید،ازادی در دل هر انسان ازاده ای رسوخ دارد)) که تفکرات هابز را در زمینه ی ((انسان،گرگ انسان است)) را رد میکند. آسمان در حال رنگ باختن است صبح کاذبست انگار و من گذر زمان را برلب هایم حس نمیکنم،خاطره ای از مادر بزرگ پیرم ذهنم را مشغول کرده که مربوطست به زمانی مقارن با جنگ جهانی دوم در اروپا و نسل کشیها و ادم سوزیها . میگفت: در ان زمان بیش از 20% مردم برخی شهرهای کردستان را یهودیان تشکیل میدادند، اما اوج ماجرا مربوط به قسمتیست که از مراجعه ی زنان نازای مسلمان به نزد خاخام یهودی به نام ((گولیر خمان)) جهت نوشتن ادعیه و درمان طبی خبر میدهد. حکایت، حکایت تساهل و تسامح میان دو مذهب متفاوت و ناسازگار همه ی اعصار قرن بیستم و تمامت جهام مدرن است اما در این نقطه از جهان غیر مدرن انگار مدرنیته ی همگنی حرکتی را شکل داده بود که اکنون پس از 80 سال شاید به اسطوره ای دست نایافتنی شبیه است. افسانه ی روابط مسلمانان و یهودیان در کردستان تا زمان کوچ اجباری انان همچونان بر دوام بود که ورود سیاست بر عرصه ی ایدولوژی ان را غیر ممکن نمود. ریمون ارون یهودی شاید ارزوی های خود را جهت تحقق تساهل و تسامح نه در قرن بیست ویکم و میان اروپاییان بلکه در همان قرون پیشین و مابین ملتی غیر مدرن اما سازگار و بشری مبرهن میدید.
دوشنبه 17 فروردین1388
از بلخ تا .....
میان هجاهای یک سیلابی اشک و غبار کاروان
غریقی چند نیند.
از بلخ ،دو خال باقیست
که بر ظنم نشسته اند و خندان، نقطه گیشان را جشن گرفته اند.
و محمل،ذهن پریشانم بود
که بر کوهان پیر شتر کاروان
دردناک میرقصید.
شهر با شعف و شکوه ی شکر لبان و شور بختانش
شاهد شرمساری بی شرمانه ی یقینیان، شده بود
و کلامیان و کلاغیان
اکنون، آسوده، بالهای چرکالودشان را
بر دروازه های شهر میسوفتند.
بلخ ،شهیدی بیش نبود.
بینوا پدر،این بزرگ/ رانده ی تاریخ
واپیسین کردارش شاید
غلتیدن میان سنبله های رومیست.
و من از همان آغاز،مابین خشم خدایگان فتنه
کودنترین طلبه ی مکتب خصم و یقین
نامیده شده یودم.
بیچاره، بلخ
بینوا، پدر
سرگشته، من.....
پ.ن:سلام رفقا،بعد از سپری شدن چند روز از آپ این نوشته،و اعلام نظرات زیبای شما، دریافتم شاید به دلیل گنجانده نشدن کد های مناسب در شعر ،مفهوم به درستی القا نشده،به هر حال با عرض پوزش این توضیح رو بیان کنم این خاطرات از زبان مولانا،ا آن دوران که کودکی بیش نبوده و بلخ را با خانواده ترک نموده، اورده شده است.(امضا به گمانم ،یک پدرام)
دوشنبه 26 اسفند1387
سلام رفقا/با قسمت دوم در خدمتتان هستم/
قسمت سوم و پایانی در پست اینده تقدیم میشود.
با تشکر امضا:شاید یک پدرام.
خیلی وقتها به گذشته که نگاه میکنم بی اختیار اینده را هم پیش بینی کرده ام . 2 ساعت از ورودم به این واگن کذایی نمی گذرد، نمیدونم چرا فکر میکنم 2 ساعته، شاید چون همیشه اولین باری که در شرایط سخت به فکر زمان افتاده ام، دو ساعت از اغاز فاجعه میگذشته، شاید هم نه. به هر حال صدای قطار بار دیگه کلام من و همراه ندیده ام رو قطع کرده بود.نمیدونم چرا هیچ تلاشی برای پیدا کردنش بروز نمیدادم، ارام مثل اولین بهت زندگیم هنگام شنیدن خبر مرگ پدر نشسته بودم، زانوهایم بغلم افتاده بودند. تکان های قطار شدت پیدا کرده بود،تصمیم گرفتم قبل از اینکه دیوانگی به سراغم بیاید، خودم را سرگرم کنم،گوشم را به کف واگن چسباندم و از تاخ تاخ های چرخ و ریل موسیقی متن زندگیم را طراحی کردم با اینکه خیلی گوشخراش بود اما بدک نشده است، مطمئنا اگر شانسی برای رهایی دوباره پیدا میکردم میساختمش.یه جورایی احساس شعف بهم دست داده بود ، تفسیر ان مثل معروف که میگفت:برای رهایی از خطر باید در اغوشش گرفت، اما احساس انفعال خودم را از خودم متنفرکرده بود.دقایقی بعد گوشهام بی حس شده بودند،سوت ممتدی مثل شیپور صبحگاهی ارتش شروع به نواختن میکرد. علیرغم عدم تجربه ی سفر با قطار، دور بودن ایستگاهها و توقفها برایم مسجل کرده بود که سفر سفری معمولی و قطار یک قطار همیشگی و مقصد مقصدی عادی نیست ، هر ادم ابلهی هم میدانست اینها را.دومین توقف قطار توقفی معمولی تبود، برای اولین بار از اغاز حرکت صدایی شنیده شد انگار مربوط به در دوم واگن میشد . همراه بوی هوای تازه/ یه توده ی جدید به واگن پرتاب شد و بعد از ان دوباره حرکت و تاخ تاخ از نو.کنجکاوی در مورد توده ی پرت شده به واگن رهایم نمیکرد ،تصمیم گرفتم هر طور که شده از شاخک های سوسکیم استفاده کنم و ببینم چیه!!
احساسم میگفت هرچه که هست همین نزدیکیست/ کورمال کورمال با علم به اینکه ممکنه هیچ چیز غیر از کثافت نصیبم نشود دستم را به اطراف ساییدم دلم داشت به هم میخورد/ یعنی چند نفر اینجا رفع حاجت کردند که همه جا لجنه !! ناگهان حس لمس موجودی زنده و تاپ تاپ هیجانی وصف ناشدنی! دقیقا حس اولین روز تدریس و مواجه با انهمه دانشجوی دانشکده. بیشتر به یک جسد بیجان شباهت داشت/ با تکان خوردن ارام نبض و قفسه ی سینه، قلبش را پیدا کرده بودم، گوشم را بر سینه اش چسباندم ، به صورت وحشتناکی ارام میتپید، بی اختیار به فکر قلب خودم افتادم که تاکنون قاچاقی کار کرده بود، با اینکه مرگ ندیده، نبودم توی این شرایط، تحمل دیدن مرگ یه نفر دیگ ربرایم غیر قابل تحمل مینمود،شروع به فریاد زدن کردم و کمک میخواستم برای نجات این مفلوک. حنجره ام به گز گز افتاده بود ، با اینکه میدانستم بی فایده ترین کار ممکن را انجام میدهم اما بی تفاوتی هم نمیتوانست ارضایم کند.ساکت شده بودم و به راستی اشک میریختم انگار نعش را میتوانستم ببینم که ناگاه چنگی با همان خشونت و البته گرمی لمسم کرد و دهانی به گوشم نزدیک شد و صدایی با فریاد شروع به نجوا شدن کرد.
چرا داری خودت را خسته میکنی؟بدون اینکه ترس یا تعجبی داشته باشم جواب دادم- اینجا یکی داره میمیره،- مثل اینکه یادت رفته من و تو هم مردیم رفیق پس بیخیال شو/ کنارش زدم اما دوباره توی گوشم خواند -عاقل باش ولش کن بگذار راحت تمام کنه بازم پسش زدم، ایندفعه با خشونت هرچه تمام تر گفت مثل اینکه درک نکردی چی و کجا هستی اینجا همه مرده اند همه، فقط من و تو هستیم عاقل باش اینجا حد اقل 20 تا جسد در حال گندیده شدن وجود داره ،من و تو هم امروز یا فردا از تعفن اینها میمیریم!!به هر حال رهایم کرد و رفت به کناری،باز هم نمیتوانستم بی تفاوت بمانم /باید لااقل کاری میکردم.از همان اغازاز برجسته گی سینه اش فهمیده بودم این مفلوک تازه وارد یک زن است اما اصلا برایم چیز شگفت انگیزی نبود.تصمیم گرفتم با لمس صورت، دهانش را پیدا کنم،و از تجربیات دوران پیشاهنگی برای دادن تنفس مصنوعی و فشار به قفسه ی سینه اش به امید احیا شدن استفاده کنم.نمیدانم چند ماه و چند سال بود کهدستانم زنی را لمس نکرده بودند، حال عجیبی بر من غالب شده بود ، البته از هرگونه شهوت به دور بود چون انقدر محرومیت دیده ام که حالات شهوانی ، برایم غریبه ای بیش نیستند.نزدیک به 20 دقیقه هوای مشمئز کننده ی اطراف را میبلعیدم و به ریه هایش تزریق میکردم حالت کنجشکی که با منقار جوجه هایش را سیر میکند. بی فایده بود وضعیتش وخیم تر از انیست که فکر میکردم ،سرم بر سینه اش افتاد، نادیده و ناشناس برایش گریه میکردم.دقایقی میان خلسه و بیداری به سوگ نشستم. بدنش به رعشه افتاد،صدای واگن کم شده بود به نجوا، چیزی میگوید انگار!! گوشم رو بر دهانش گذاشتم،اب میخواست!!اب ؟چه تقاضای خارق العاده ای!! ،3 ساعت از حضورم در واگن میگذشت فشار افکار و محیط مانع از احساس گرسنگی و تشنگیم شده بود اما این بیچاره چه میفهمید؟!! ناچارا فکری از خاطرم گذشت دهانش را باز کردم /دیده و نادیده در تاریکی چند قطره از بزاق دهانم را نوشاندمش و به سختی صورتش را بر کف واگن مماس کردم تا از هوای تازه ای که سوراخهای کف پمپاژ میکردند تنفس بگیرد. خیالم به طرز وحشتناکی راحت شده بود. سه سال پیش،بله دقیقا سه سال پیش بود، یک گروه ناشناس وارد خانه ام شدند با زیر و رو کردن همه ی زندگیم انچه رو که همیشه در اضطراب نگهداریش بودم کشف کردند و البته خودم را همراه ان.رادیوی 2 موجی که قاچاقی از اخرین سفر با خودم اورده بودم بلاخره لو رفت آن هم توسط گزارش تنها عشق زندگی ،همسرم. از وقتی که دارو دسته های جانشینان اکتبر/ قانون ممنوعیت استفاده ی شهروندان از رادیوی 2موج را مانند ممنوعیت بسیاری از نمادهای تهدید کننده ی دیگر تصویب کرده بودند/ حبس ، تبعید و البته در شرایط فورس ماژور اعدام نتیجه ی هرگونه ماجراجویی ازین دست بود. من هم منتظر کلیه ی عواقب ماجرا بودم.بلاخره نمیتوانست از خیانت همسر ادم دردناک تر باشد. سه سال حبس پس از کلی شکنجه و انکیزاسیون میتوانست عادلانه ترین مجازات برای من باشد.باید خوشحال میشدم . تمامی این سه سال را به امید ازادی و یک ساعت تدریس دوباره در کورس فلسفه، پشت سر گذاشتم اما درست هنگامه ی ازادی/ قطار مخوف همراهم شده بود.دقایق اولیه دقایق ازادی بود اما اکنون میاندیشم که شاید خواب بوده ام میاندیشم که شاید خواب دیده ام اما همه چیز یکسان است و من در بهترین حالت شاید به سیبری تبعید شوم اگر مرگی نباشد.اینک شاید تقلای کشف مبدا و مقصد تنها ارزوی زندگیم باشد. از تاخه های قطار به طرز محسوسی کاسته شده بود /هوا سنگین و سنگین تر .صدای عجیبی به گوش میرسد، مانند ناله ی یک زن.توجهم جلب نمیشود این هم کابوس یا خاطره ای دیگر است شاید،صدای قطار کم و کمتر/ نفیر زن بیشتر ،کنجکاوی فرایم میگیرد چه صداییست؟!!ناله ی زنی به حال تقلا و کمک/ دست هایم را به طرف همراه زن ام میکشم اما با تعجب متوجه میشوم در کنارم نیست/ کجا رفته با آن ناتوانی؟!!!
چهارشنبه 21 اسفند1387
-
میخواهم به دریا باز گردم/تصویر تمام قدم را/ در ایینه ی آبی آبها ببینم. (ناظم حکمت )سلام رفقا/تصمیم گرفتم یکی از نوشته هام رو به صورت زنجیره ای در چند قسمت بیارم تو بلاگ /قسمت جدید این نوشته هر ۵ روز یک بار به روز میشه که خسته کننده نباشه و اگه میدونید جالب نیست میتونید بگید که قطعش کنم.راستی دوست دارم اگه تونستید در پایان هر قسمت پیش بینی خودتون رو از قسمت بعدی بنویسید. با تشکر امضا یک پدرام
-
هنوز گیجی ولم نکرده بود ،هر وقت که محیطم یکباره تغییر میکرد تا به اصطلاح خودم رو پیدا کنم چند دقیقه حتی چند ساعتی طول میکشید اما حتم داشتم اینبار باید چند روز حتی چند ماه به اطرافم خیره میشدم خودم رو وارسی میکردم شاید بفهمم چی به سرم اومده!!
-
سوت قطار شنیده میشد نفیر خشن کشیده شدن بی رحمانه ی ریل و چرخک های اهنی .
-
برای من که اولین سفر عمرم با قطار در حال تجربه شدن بود همه چی عجیب و بی رحمانه مینمود اما،اما،اما غیر قابل تحمل تر،صدای کشیده شدن چرخ و ریل بود به هم دیگه.
-
کلن اهل شنیدن صداهای ازاین قبیل خشن نبودم کم کم متوجه شدم علاوه بر صدای ریل ها و سوت بنفش قطار (که وقتی به صدا در می امد دوست داشتم هر کی جلوی دستم باشه رو خفه کنم) صدای به هم خوردن واگن ها هم اضافه شده بود
-
خدا چکار میتونم بکنم؟!،انگشتام رو توی گوشم خلال میانداختم ،سرم رو بین پاهم میبردم با کف دست سد درست میکردم،هیچ کدوم انگاری فایده نداشت صداها دست بردار نبودن مرتب تو گوشم زمزمه میشدن.به تدریج احساس میکردم یکی داره دندونام روسوهان میکشه اما نه، صدا/ صدای خش خش کشیده شدن پیراهنم بر دیواره های واگن بود.استیصال همه ی مخیله ام رو پر از فکر های یاجوج ماجوج کرده بود با خودم فکر میکردم من،منی که هیچ وقت صدایی خشن تراز جیر جیر موش ها ازرده ام نکرده بود منی که حتی خودم هر زمان که میخواستم اجازه ی صحبت در باره ی خودم رو نداشتم،من اینجا....!!چطور میتونم تحمل کنم؟!!
-
با احتیاط برای اولین بار چشمام رو باز کردم، توی این بیست دقیقه که از حرکت قطارمیگذشت ،ترس،تهوع،سر گیجه/همه ی چیزای بدی که یه مفلوکی مثل من میتونه انتظارش رو داشته باشه سراغم رو گرفته بودند وهمینا باعث میشدن که مثل همیشه چشمام رو ببندم
-
((مادرم میگفت:وقتی به دنیا امدی چشمات باز بودند و تا 24 ساعت بعد چشمات رو نبستی!! اما انگار فقط همون 24 ساعت اول عمرم چشمام باز بودن چون ازاون به بعد هر زمان شاد یا ناراحت بودم/ توفیری نداشت همیشه ی همیشه/میبستمشان تا نبینم، نبینم چه جوری فلک میشم یا چطوری برادر بزرگم بستنیمو هاپولی میکنه انگار اونقدر به بسته بودن چشمام عادت داشتم که مادر بزرگ همیشه میگفت:یادمه بعضی وقتا ازبس بی صدا و اروم و چش بسته بودی که فکر میکردیم مردی!!!تکونت میدادیم میدیدیم نه هنوز هستی!!))
-
به هر حال اروم چشمام رو باز کردم با دومین سوت بی مجال قطار.
-
قطار همچونان میخروشید، چشمانم رو که باز کردم انگار مثل همیشه شک کرده بودم تو باز بودن یا نبودنشون!!!معمولا اونقدر ادم مشکوکی هستم که وقتی مثلا چیزی میخورم اصولا شک میکنم که خوردم یا نه!! و شاید اروغ بعدی به یادم بیاره که اره لامصب تو الان کوفت کردی یه چیزایی رو!!
-
چشمانم رو که باز کردم هیچ توفیری به حالم ایجاد نشده بود واگن از فضای زیر پلکهام هم تاریک تربود به همین خاطر به سرعت بستمشان!!
-
دوباره به ارامی بازشون کردم باید محیط با شاخک هام ارزیابی میشدن، این چند وقته یاد گرفته بودم چه جوری میشه یه سوسک خوب و زرنگ بود اخه من سوسک ها رو ستایش میکنم میگن بعد از یه انفجار هسته ای تنها سوسک ها هستن که جان سالم به در میبرن به همین خاط اونها رو بیش از هر موجود موزی زنده ی دیگه ای تو زندگیم تحسین میکنم شاید هم به این خاطره که با هاشون خیلی سرو کار داشتم و دارم و اصولا حق انتخا ب دیگه هم نداشتم !!نمیدونم، اینم یه نمیدونم دیگه مثل همه ی نمیدونمهای دیگه ی زندگیم، که هیچ وقت گشاد بازی اجازه نداد واسه یه مرتبه هم که شده برم سراغ جواب سوالام!!
-
تاریکی ورجه ورجه میکرد درست مث روشنایی توی روز روشن با این تفاوت که ما معمولا تاریکی رو نمیبینیم اما روشنایی همیشه اصرار به دیده شدن داره و اگه نبینیمش حداقل میگن کوری؟!!
-
تاریکی فضای واگن رو پر کرده اما مسئله ی وحشتناکی برای من نیست اصولا میتونم بهش عادت کنم مثل همه ی چیزای بد دیگه ای که نه از سر توانایی بلکه از فرط استیصال بهشون عادت کرده بودم.
-
سعی کردم یه تکونی به هیکل وا رفته ام بدم عضلاتم جیغ میکشیدن انگار توی ترک مواد رها شده بودم!!بازوهام اگه لب و دندون داشتند همه ی جونم تکه تکه میشد.تلاشم این بود روی پاهام بایستم، ذرتی زمین خوردم اگه میتونستم ناچارا گریه میکردم/ دوباره سعی بر بلند شدن بی نتیجه مینمود صدا ها تعادلم رو هر لحظه به هم میزدند. به به هر حال بعد کمی دست و پا زدن از تصمیم ایستادن منصرف شدم به این فکر افتادم که لااقل مثل سالهای اول زندگی دست و پا زنان اطرافم رو بو بکشم!! نا توانی در حفظ تعادل و سر و صدای فوق العاده گوش خراش مانع ازون نشده بود که بوهای نامتبوع اطرافم رو حس نکنم اما ناچارا در اولویت های بعدیم قرار گرفته بودند،، منی که به استشمام بوهای کثیف عادت کرده بودم دیگه این رقم رو نمیتونستم تحمل کنم ،وهر لحظه بر نادانسته هام افزوده میشد ،استشمام اون بوهای تعفن برانگیز اختیارازکفم خارج کرده بود دیگه کم کم داشت صبرم تموم میشد دوست داشتم فریاد بزنم ، خودم رو کنترل کردم چون میدونستم بی فایده ست ناچارا دستم رو به اطراف ساییدم لااقل موقعیتم رو بهتر درک کرده باشم ،اشک تو چشمام جمع شده بود، دستم توی تاریکی به توده ی چسبناکی خورد متعجب شدم اما یک باره انچه به نظرم نمیرسید محقق شده بود اینجا یه چاه فاضلاب بود/ یه دخمه ی کثافت به تمام معنا از مدفوع و هرانچه که میتونست با خلق و خوی حد اقل یک انسان معمولی در تضاد باشه،بی اراده احساس کردم دهانم از استفراغ پر شده ناخوداگاه باز شدنش و قی مال شدن زمین و زمان. فریاد میکشیدم خودم رو به دیواره ی واگن میکوبیدم/ صدای خفیف بزرگترین مشت هام به دیواره ها حتی به گوش خودم هم نمیرسید. به تدریج فریادهام کم و کمتر شد. احساس میکنم یکی داره بازوی چپم رو لمس میکنه!! از شدت ترس برای نجات خودم تقلا کردم، اما دستم قفل شده بود توی چنگ ناشناس، دیگه به همه چی بدبین بودم ، احساسم میگفت که بدترین حوادث عمرم را درانتظاردارم،دست فشارش رو بر بازوهام بیشتر و بیشتر میکرد قدرت خلاصی نداشتنم در کمال نا باوری احساس کردم داره نوازشم میکنه شدت فشار کمتر شد و اروم دستم خلاصی یافت. با لمس مدفوع فهمیده بودم تنها نیستم اما با فشار دستم یقین حاصل کرده بودم موجود زنده ی دیگه ای هم وجود داره ، همان دست چند بار به شانه ام زده شد به نشانه ی جلب اعتماد و اطمینان. حتی اگه حرفی هم زده میشد هیچ صدایی قابل شنیده شدن نبود. هوا سنگین و سنگین تر میشد انگارفضولات کار خودشون رو کرده بودن دی اکسید کربن همه جا رو گرفته بود و اخرین مولوکول های اکسیژن خواه نا خواه شکار نفس ها ی من و احتمالا همراهم میشد احساس کردم دیگه باید کمک بخوام به همین خاطر چند بار فریاد زدم (کسی اینجا نیست تو رو خدا دارم خفه میشم کمکم کنید هی هی دارم میمیرم اینجا) فهمیدم بی فایده ست حتی اون دست مهربان هم جوابی نمیداد انگار تنها افتاده بودم تو یه چاه عمیق فاضلاب ،امید وار بودم هر چه زودتر هوا تموم بشه و با مردن از این فلاکت نجات پیدا کنم . اروم سرم رو به دیواره ی واگن تکیه دادم و اخرین نفس هام رو نا منظم بیرون میدادم زمان و مکان از دستم خارج شده بود بیناییم بیکاره ای بیش نیست ارزو میکردم که شنوایی وبویایی رو هم از دست بدم لااقل هیچی رو نشنوم و بو نکشم ،همه ی خاطرات گذشته پیش چشمم رژه میرفتند و بدا که همشون هم بد بودند، لااقل خوبها انگار رغبت امدن نداشتند، بی اختیار به یا د مسخ کافکا افتادم اولین باردوران راهنمایی از بین همه ی کتابهای دایی جان انتخابش کرده بودم با حرص وشاید به دلیل اسم قلنبه سلنبه اش مفتخرانه چهار شب و چهار روز میخوندمش دریغ از یه ذره فهم،، الان دیگه به خوبی متوجه میشدم نص داستان رو و حتی با همه ی وجود درک میکردم حال و هوای اون حشره ی بیچاره رو. گذشته می امد و میرفت /یاد جوجه اردک کوچولو و قشنگم افتاده بودم توی این هاگیر واگیر،عجب جانوری بود هیچ وقت نمیشد از من دور بشه همه ی زندگیم بود/ مهر ماه /اون ماه لعنتی مدارس که امد واسه خوندن درسهام گم و گورش کردند ، یا دوچرخه ی بیچاره ام اونم به همون سرنوشت دچار شد البته این بار توسط طلبکارهای بابا ،،همه ی عشق دوران دبیرستانم به یادم امد با حرص و ولع واسش باد بادک میساختم یه بوسه سوارش میکردم و میفرستادم بالا و بالاتر تا بوسه و نگاهم رو از اون بالا( عین هواپیما هایی که همیشه رو سرمون بمب مینداختند ) واسش بندازه پایین اما ای دریغ که باد نمیگذاشت.
-
شنیده بودم هرکی به حال موت باشه خاطرات جلو چشمش رژه میرن انگار ملک الموت خوب میدانست مرگ با اعمال شاقه را. اشکهایم توی ان فضا، متعفتن شده بودند، تهوع همه جایم رو فرا گرفته بود از نوک پا تا فرق سر حالا حس میکردم زرتشت نیچه وقتی فریاد از تهوع میزد منظورش چی بوده اما بدون شک حتی اون هم به نزاری من دچار نشده بود.
شاید الان به درستی میتونسم حالات اسیران داخاو و اشویتس رو قبل ازسپرده شدن به کوره های ادم سوزی درک کنم با این تفاوت که اونا میدونستند کی و کجا هستند و من حتی نمیدانستم کی هستم. !! کم کم داره از سرعت و سرو صدای قطار کم میشه، اروم و ارومتر شده بود، تاخ تاخ کردنش. اطراف اما بوی مشمئز کننده همانطور من رو اماده ی تخلیه ی استفراغ میکرد، صدا یی شنیدم صدای یک انسان، اره، صدای یک مرد که اروم همراه با لرزش دستش من را میخواند هیچ وقت به این اندازه از مورد خطاب قرار گرفته شدن مشعوف نشده بودم /هی هی هی رفیق حالت چطوره ؟بهتری الان؟هی با تو ام رفیق،من فورا جوابشو دادم اره اره من اینجام حالم!!حالم که صدا دوباره اضافه کرد رفیق اروم باش و چیزی نگو یه کم تحمل کن باید دوام بیاری !!با تعجب پرسیدم یعنی چی ؟مگه چی شده .....
جمعه 16 اسفند1387
و برای خواندن یک شعر یک عمر.
(کریستین بوبن)
سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم و پوزش به خاطر تاخیر در به روز شدن به دلیل مشغله
و تشکر از همه ی دوستانی که تنهام نگذاشته بودن
با یکی دو طرح امدم سراغتون و نظرتون برام حیاتیه رفقا.
شاد باشید و نویسا.
(۱)
دیشب
زمین سخت میتابید
امروز آفتاب میخروشد/سنگ بر کف
وای از هابیل زمین/وای
و آخرین فاجعه
اینگونه رقم میخورد؟
(۲)
می بینی؟خنکای زمین
آسمان را هم
به وجد آورده
می بینی؟
باران زمین را می طلبد
زمین چتر را
و چتر تو را.
(۳)
-میخاین یه ذره ازین امتحان کنید؟
-نه ممنون شکلات شیرین با مزاجم سازگار نیست در ضمن یه مقدار قند هم دارم که اگه بخوام اولین نوه ام رو با دست و پای سالم ببینم باید یه ذره محتاط باشم
-آخرین بدهکار امروز اومده واسه پرداخت اقساطش بگم بیاد تو؟
اره بگو - بگوبیاد، مسئول گروه مطالبات روهم صدا بزن، باز کجا مونده این لعنتی.
((آخر ( بدهکار وارد اتاق شد،مثل همه ی بدهکارای دیگه، با سر و وضع ژولیده و مندرس/این یکی
مندرس، یه پیرمرد تقریبا 65 ساله با سبیلهای بلند و سفید و لباس محلی کردی که البته به طرز عجیبی سعی میکرد کردی بودنشون به چشم نیاد/ البته بی فایده بود))
- پدر جان دفترچت رو بده ببینم ،چقدر بدهی معوقه داری؟
با حالت ازشدت ترس و اضطراب دفترچش رو باز شده، دستم داد طوری که نمیخواست انگار قسمت مشخصاتش رو ببینم
بی توجه به قضیه، صفحاتش رو ورق میزدم اما انگار یارو هیچ کدوم از اقساطش معوق نمونده بود
در همین موقع مسئول گروه مطالبات( یه مرد میانسال ،چاق و قد کوتاه با حداقل ظرافت های خلق شده اخلاقی و بدنی،در حالیکه دستای خیسش رو از پنجمین برگشتش از دستشویی به دلیل اسهال ،به لباساش میمالید/ وارد اتاق شد
-برای پنجمین بار سلام، اسهال کوفتیت کی تمومی میگیره که ما اینقدر این ارباب رجوع های مفلوک رو منتظر نذاریم؟هیجان بدهکاری به شما براشون کافی نیست؟
-چکار کنم دست خودم نیست -ها- خودم دوست ندارم –ها- در ضمن یه بدهکار خوب یه بدهکار مرده ست
همه ی بدهکارا وقت وام گرفتن نیت میکنن که پسش ندن/اما کور خوندن خفشون میکنم نابودشون...
-خیلی خوب بسه ببین این اقا چی میگه ظاهرن که بدهی نداره
-به به سلام اقای خودم ازین طرفا؟ راستی اسمت چی بود؟ها ....گفتی چی؟ها
پیرمرد با حاتی مظطرب جواب داد (انور)
- -خب ایشالا پول که آوردی؟
-بله این هم قسط این ماه
-خوبه، بده تا واریز کنم، بله اقای ....دودکانلو امید وارم که اقساطت هیچ وقت معوق نمونه ها
و الا میبینی ها اقا وکیل بانک اینجا نشسته میخوردت ها!!(ازین کارش که منو واسه بدهکارا لولو کرده بود متنفر بودم)
پیرمرد قیافه ی در هم رفته اش رو به حالت تصدیق تکون داد.
خیلی اتفاقی چشمم به صفحه ی مونیتور و اسم پیر مرد افتاد: (عمر دودکانلو)ثبت شده بود تعجب کردم و گفتم پدر جان اسم شما چیه؟
ترس دوباره همه ی صورتش رو به هم ریخت/ خودش رو به نشنیدن زد
بار دیگه پرسیدم اسم شما عمره یا انور؟
زیر لبی زمزمه وار جواب داد (عمر)و چیزی شبیه شهادتین زیر لبش زمزمه میشد
مسئول مطالبات دفترچه ی پیرمرد رو دستش داد و گفت :برو که ایندفعه هم شانس آوردی.
اما من دوباره پرسیدم چرا میگی انور؟
پیرمرد در حالیکه انگار وزنه به زبونش بستن/ نجوا گونه گفت:
از آخرین باری که سه قسط آخرین دوستم ( عثمان) رو به دلیل اسمش به حساب نیوردین سعی کردم انور باشم لااقل بدهکار نمیمونم.
اتاق خالی شده بود،انور رفته بود دنبال کارش لابد/ مسئول گروه مطالبات سیفون ششمین بار دستشویی رو میکشید.و من از شدت حرص ناخوداگاه شکلات های شیرین خام تحویل دار رو ترق تروق میجویدم.
جمعه 11 بهمن1387
رو تقدیم میکنم اگه حوصله و مجالی بود خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.
آسوده و پیروز باشید.
ده دقیقه ی کودکی
چیده گیلاس های آن درخت پیر
و گوشواره گیشان بر گوش هامان
و تنها نوا
دکلمه ی هایکوی گیلاسها بود/ و صدای تو .
شور حنایی شدن ناخن هامان
دستان مادر بزرگ را نیز
حنایی کرده بود
و حنا رنگ ناخن هایت
تنها رنگی بود که رنگ بود.
دزدانه دانه های کله گنجشکی برف را با دهان باز
رو به آسمان
میبلعیدیم
رو به آسمان
آنقدر که چشمانمان /از بامها برفی تر
و اشکهامان/ از رودخانه ی شهر یخی تر
اما دلم می تپید/ ماهی قرمز کوچکی بود/کف حوضک حیاط برفی.
برگ های سرخ و آتشی سپیدار /بیش از پاییز/ گونه هایت بود/و روبان گره خورده بر آبشار طلایت.
وسبز/چنگیز سارق رنگها
تو/پیرهنک سبز/هاله ی سبز شمشادها/بهت سبز من از گم شدنت.
ده دقیقه ی کودکی
آن قربانی بزرگ
دق کرد و مرد.
شنبه 28 دی1387
قبیله ی بیرق
های سیاهو چشمان سپید
قبیله ی گوشهای بر زبان دوخته
چشمان گوشباره بر گوش
و عقل های نگین
بر گوشواره گان
قبیله ی خدایگان زرین
عشاق نقره داغ
و دلبرکان برنزی
قبیله ی فصاحت تمام قرون
و فتح همه ی اعصار/تمام قادسیه هاست
قبیله ام
هر دستیست مشت شده بر سنگ
که بوف را
تنها
چشمان انا الحق
شناخته اند
و جام را
برای نوشاندن شوکران.
قبیله ی من....
شنبه 21 دی1387
۱)
قلم زدن را امروز
ترک می گویم
از هراس تاویل گران فردا
پس
کوله بارتان
سبک باد
ای آتیه گان.
۲)
شب تلخک وار
به سخره گرفتست
روز
و مدعیان
سیاه و سپید
آبا و اولادیش را.
پنجشنبه 12 دی1387
که بغلتانم سبابه ام را
که پیراهنم
که زبانم
که ساعتم
بیارایم به فرمانش
به سیاهیش.
دوشنبه 9 دی1387
بی صدا پنهانم
ساقه ام در این تالاب
نفست را هوا کرده.
سه شنبه 3 دی1387
خفته منیست
که می آید به خوابم نیمه شب ها
آلوچه میچیند
بلور برف میبلعد
که میخندد
که میکامد
که میکاود
پیر تر که شد/تازه میخواهد.
پشت نقره ها
یکی من بود
که مدفون شد
دیروز به دست من
امروز
اما صد مدال نقره گون بر سینه اش/بر گرد تابوتش
همان من بود
ای من
باور کن همان من بود!!!!
چهارشنبه 27 آذر1387
دیگر به توران
بسنده نمی کرد
همه ی قلب مرا
نشانه رفته بود.
دهانت را پر آب کن
بر لب بام بیا
آن زمان که بسویت بیایم
تشنه آمده ام.

